مو فرفری
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن...واژه ای در قفس است...
سلام...چه حسی میتونه به آدم دست بده وقتی روز اول هفته-شنبهء شیرین و قشنگش-با صدای سوت یه موجود دیگه خراب شه؟!! وقتی مامان در نهایت متانت موبایلش رو بندازه توی اتاقت و مدام بگه خواب بسه !!! بیدار شو ! مسنجر همچنان باز نمیشه !!! باورم نمیشه این دفعه اینقد طول کشیده باشه !!! به قول یکی از وبلاگ نویس ها که می خونمش،دلم واسه مسنجر تنگ شده،اندازه چشم اوشین !!! خدا این روزا جواب سلامم رو هم نمیده،چه برسه به اینکه گوشه چشمی نگاهم کنه و بهم لطف کنه !!! حالا من بیام براش نامه بنویسم؟!! بهم نمی خنده؟!! جسی والاس*:«هدف مهم نیست !!! مهم راهیه که به هدف میرسونتت و توش احساس خوشحالی می کنی...» جمله قشنگی بود !! میخوام بهش عمل کنم... دلنوازان رو میبینین؟!! یلدا رو چطور؟!! چرا این دختر اینقدر بی نقصه؟!! - الآن میترکه - ابروهاش دیوانه ام می کنن !!! ولی یه چیزی نداره !!! به کل از لحاظ صدا تعطیله !!! تراوین !!! چه بازی جالبیه ! واسم عجیبه که چرا تا حالا کشفش نکرده بودم !!! اگه اصرار های علی نبود،بازم کشف نمیشد ! مامان الآن زنگ زد که چکم کنه !!! نتیجتاْ از دنیای مجازی اینترنت،با کله پرت شدم بیرون !!! ( آخه من همیشه آنلاین می نویسم،در غیر این صورت حرفم نمیاد ) حالا چی گفته ؟!! علی التماس کرده به اکانت تراوین من دست نزن !!! تو رو خدا !!! خواهش می کنم !!! من می گم آخه واسه چی؟!! مامان میگه من که نمی دونم !!!!!! گفت دست نزن !!! تغییر دکوراسیون دادم !!! اتاقم از اتاق یه دختر درسخون به اتاق یه دختر خواب آلود تبدیل شده که از اتاقش هیچ بوی درس و مدرسه و دانشگاه و اینا (!!!) نمیاد ! عوضش همین که پام به در اتاق میرسه میپرم روی تخت و بقیه اش رو همه توی تمام عمرشون تجربه کردن !!! یه سایت خرید اینترنتی فیلم پیدا کردم !!! در حد NBA !!! هرچی می خواستم توش هست !!! سفارش دادم و امیدوارم تو همین هفته به دستم برسه !!! بابا و مامان دیشب رفتن خونه رویا و فرید ( رویا دختر یکی از دوستان قدیمی بابا هستش که یه ماهی میشه زایمان کرده و پارسال مادرش فوت شده ) مامان میگه پسر رویا مثه عروسکا نازه...کلی بخاطر رویا خوشحال شدم که بعد از فوت مادرش یه دلخوشی واسش باقی مونده...وگرنه فکر می کنم واقعاْ خودکشی میکرد،چون خیلی به مادرش نزدیک بود...همچنان؛خدایا شکرت...همیشه یه برنامه واسه نجات زندگی همه داری... امسال-بهار-هم همسر یکی دیگه از دوستای بابا فوت شد که اونم یه دختر ۱۵-۱۴ ساله داشت؛رها...نمی دونم وقتی واسه اولین بار عاشق میشه،با کی درد و دل میکنه،ولی می دونم که وقتی واسه اولین بار قلبش میشکنه،هیچ کس رو نداره که یه شونه واسه غصه هاش و یه گوش واسه حرفاش باشه... خدایا...عاقبت همه رو از جمله من،ختم به خیر کن... قربانت؛شادی مو فرفری...اتاق آبیِ تاریک (که الآن وقعاْ تاریکه چون پرده ها رو کشیدم)-خانه پدری... *جسی والاس:اتان هاوک-فیلم قبل از غروب
| Design By : Night Skin |


